تبليغاتX
حسینیه سید الشهدا جشوقان :: مذهبی
حسینیه سید الشهدا جشوقان
مذهبی
عاشورا 
«بسم رب الحسين و بسم رب المهدی»

امروز داشتم به خیمه گاه فکر میکردم. به خیمه گاه حسین (ع) که چطوری طمعه اتشِ حقارت ناجوانمردان شده بود و حادثه عاشورا و ..........

داشتم فکر میکردم چه مردم پست و بی لیاقتی اون زمون زندگی میکردن... اگه مرد بودن چطور به خودشون اجازه میدادن خیمه امام حسین (ع) از مردان خالی بشه؟ چطور تونستن نظاره گر  باشن که جوانان رشید اهل بیتِ پیامبرشون، برای دفاع از زنان و کودکان قدم به میدان نبرد بذارن.....

با خودم میگفتم، چقدر نامرد بودن، چقدر سنگ دل بودن، چقدر پست و حقیر بودن، چقدر خواب غفلت مست شون کرده بود که صدای هل من ناصر ینصرونی رو شنیدن ولی همچنان در خواب سنگین غفلت ارمیده بودن. خیمه حسین(ع) تو دشت کربلا غریب بود و امروز..........

و امروز خیمه پسرش مهدی (عج)، ...................

نمیدونم کدوم صحرا، نمیدونم کجا، ....................

ولی هر جایی که هست بوی غیبت، بوی غربت، بوی بی یاوری، همه فضای دلم رو پر میکنه.

غریبی! عجب واژه آشنای دوریه.... اون روز حسین میان کوفیان غریب بود. دیروز فاطمه که تا به امروز مزارش غریبه... بقیع مون غریبه... مهدی(عج) تو غفلت منتظرانش، غریبه......... همش غربت، همش غیبت...
هر سال محرم و صفری باشکوه تر از همیشه. پر شیون تر از گذشته. تاسوعایی داغتر و عاشورایی سوزناکتر.... ولی...
ولی چرا بین این همه گریه کن حسین، بین این همه عزادار منتظر، بین این همه عاشق امامت و ولایت، پسر حسین(ع)، امام حاضر، مهدی موعود، منتقم زهرا، ..... چرا باید تو غیبت باشه؟ یعنی بین این همه ادم 313 تا منتظر واقعی پیدا نمیشه؟؟؟؟ یعنی واقعا اقامون اینقدر بین شیعیانش غریبه؟؟؟؟

وااااااااااااای.............

اینجا بود که دیگه فکر کردن بی معنی بود. اشک بود که لحظه های شرمندگی و شرمساری رو برام رقم میزد...............

ناخوداگاه رفتم سراغ یه کتاب، داغ دلم تازه تر شد. الان هم تصمیم گرفتم اون تکه اش رو برای شما بنویسم. امیدوارم شما پاسخی که از خودتون میگیرین، بیشتر از شرمندگی ای باشه که من بدست اوردم....

 

 حسین تمام افتخار بشريت

باز بر بام همه حقيقت و مظلوميت ها ، بر بام همه سرخي ها و ايثارها اين حسين (ع) است كه همچون نگيني بر برگ برگ تقويم همة اعصار مي درخشد و بر دلهاي همه كساني كه از شعور و احساس برخوردارند سايه مي افكند و اين هستي با همه ذراتش است كه بر شفافيت مظلوميتي عظيم مي گريد . آري اين حسين (ع) است ، كه به قدِّ قامتِ زمان ، ‌‌از شروع ، تا انتها كه به قيامت متصل مي شود و هم اوست كه آتش عشق به خدا و رستگاري را در دلها شعله ور ميكند .حسين (ع) كسي است كه در محدوده زماني نمي گنجد ، او بزرگ مرد مكتب عشق و معرفت و نهايت ايثار و از جان گذشتگي در برابر معبود است .او آكنده از استواري براي هدفي است كه به خاطر رسيدن به آن تا پاي جان سپردن بهترين عزيزانش صبر مي كند و مظلوميت او تا آخرين زمان گردش ماه و زمين تمام هستي را به لرزه در مي آورد و افتخاري غرور انگيز به مكتب خونينش مي بخشد . او كه بلنداي نامش در گسترة زمين نمي گنجد ، چرا كه او « تمام افتخار بشريت است» وجود ايثارگر او و ياران با وفايش است ، كه بر هر عاشق وارسته اي درس استقامت و از جان گذشتگي مي دهد .

مگر نه اين است كه تمام شهدا به او اقتدا كردند و همه لحظه شهادت آرزوي ديدار او را داشتند . اين ، اوست كه به قدوم ما قدرت ماندن در خط راستي و حقيقت مي دهد چرا كه عاقبت اين ماندن شيريني رضاي  اين ماندن شيريني رضاي او و خداي او را در بر دارد . حسين ديري است كه براي شفاعت و عرض حاجت نامي پرآوازه بردلهاي عاشقان كوي دوست دارد چرا كه او اول معلم طريق شهادت است . اينجاست كه در هر قيام و در هر دفاعي بعد از عاشورا نام او آرامش بخش دلهاي تب دار مي شود و در دفاع مقدس خودمان كه ديري از آن نمي گذرد و خوب گوش كني هنوز هم ادامه دارد هر جا قدرت و اعتماد به نفس مي طلبيدي با نام حسين (ع) قوت مي گرفت . رمز پيروزي ما عزتي است كه او و فرزند برومندش امام خميني (ره) به ما بخشيد انقلاب ما و دفاع ما به اقتداي بر مولا علي (ع) و به آشنايي با مكتب خونين حسين (ع) قوت و به پيروزي انجاميد و ما امروز مفتخر و معزز به بزرگي نام او و رهروان خونين بالش هستيم كه براي هميشه تاريخ ما و ايرانمان را مديون خون خود كردند

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط خادم امام حسین در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 9:48
ابا عبدالله الحسین 

2

 

نام : حسين (سومين امام كه به امر خداوند تعيين شده است )
كنيه :ابو عبد اللّه

لقب : خامس آل عبا، سبط، شهيد، وفى ، زكى
پدر : حضرت على بن ابى طالب (ع )
مادر: حضرت فاطمه (س )
تاريخ ولادت : شنبه سوم شعبان ، سال چهارم هجرى
مكان ولادت : مدينه
مدت عمر : 57 سال
علت شهادت : پس از روى كار آمدن يزيد، امام كه او را نالايق  ميدانست تن به ذلت بيعت و سازش با او را نداد و براى افشاى او به فرمان خدا از مدينه به مكه و سپس به طرف كوفه و كربلا حركت كردند و همراه با ياران خود با لب تشنه توسط دشمنان اسلام شهيد شدند.
قاتل : صالح بن وهب مزنى ، سنان بن انس و شمر بن ذى الجوشن ، (لعنت خدا بر آنها)
زمان شهادت : جمعه دهم محرم ، سال 61 هجرى
مكان شهادت و دفن : كربلا

سال از دوران كودكى را در زمان حيات پر بركت رسول خدا (ص ) سپرى نمود. او شجاعترين امت حضرت محمد (ص ) بود و شجاعت حضرت محمد (ص ) و حضرت على (ع ) در ايشان جمع بود.
خداوند در تربت ايشان شفا، و در داخل حرم امام حسين (ع ) استجابت دعا را قرار داده است . پيامبر (ص ) در حقش فرمود: احب اللّه مَن احب حسينا يعنى : خداوند دوست ميدارد كسى را كه حسين را دوست بدارد. پيامبر(ص ) در حق او و برادر گرامى اش امام حسن (ع ) فرمود: دو فرزند من حسن و حسين پيشوايان امت مى باشند خواه زمام امور به دست بگيرند و يا نگيرند.
پس از شهادت امام حسن (ع ) در سال 50 هجرى ، امام حسين (ع ) عهده دار امر امامت گرديد. معاويه پس از بيست سال حكومت ظالمانه و قتل و كشتار شيعيان به ويژه، در سال 60 هجرى مرد و بر خلاف قرارداد صلح با امام حسن(ع)، پسرش يزيد را به جاى خود قرار داد. يزيد فردى فاسد و شرابخوار و مخالف با اسلام بود. او علناً مقدسات اسلامى را  زير پا مى گذاشت و آشكارا شراب مى خورد. امام حسين عليه السلام از همان آغاز كار با او به مخالفت برخاست .
يزيد نامه اى به حاكم مدينه نوشت و به او دستور داد كه از امام حسين (ع ) براى يزيد بيعت بگيرد و اگر حاضر نشد او را به قتل برساند. امام (ع ) كه حاضر به بيعت كردن با يزيد نبود با خانواده خود از مدينه به مكه رفتند. در اين هنگام مردم كوفه كه از مرگ معاويه با خبر شده بودند نامه هاى زيادى براى امام حسين (ع ) نوشتند و از او خواستند تا به عراق و كوفه بيايد. امام حسين (ع ) نيز مسلم بن عقيل را به كوفه فرستاد. ابتدا هزاران نفر از مردم كوفه با مسلم بن عقيل همراه شدند. اما با ورود عبيداللّه بن زياد كه از طرف يزيد به حكومت كوفه گمارده شده بود و بسيار حيله گر و بى رحم بود، مردم كوفه فريب اقدامات او را خورده و پيمان شكنى كردند و مسلم را تنها گذاشتند.
در نتيجه عبيداللّه ، مسلم بن عقيل را دستگير نموده و به شهادت رسانيد. هنگامى كه در ابتدا مردم كوفه با مسلم بيعت كردند، مسلم نامه اى به امام حسين (ع ) نوشت و به ايشان اطلاع داد كه به كوفه بيايد. امام حسين (ع ) با خانواده و ياران خود به طرف كوفه حركت كرد و در نزديكى كوفه بود كه خبر پيمان شكنى مردم كوفه و شهادت مسلم را آوردند. عبيداللّه بن زياد كه با شهادت مسلم بر اوضاع كوفه تسلط پيدا كرده بود حر بن يزيد رياحى را براى زير نظر گرفتن امام حسين (ع ) و همراهانش فرستاد. و سپس عمر بن سعد را با سى هزار نفر به كربلا اعزام نمود. او به عمر بن سعد وعده داده بود كه اگر امام حسين (ع ) را به شهادت برساند او را حاكم رى خواهد كرد.
عمر بن سعد كه به طمع حكومت رى به كربلا آمده بود از هيچ ستمى فروگذار نكرد. دستور داد امام حسين (ع ) و يارانش را محاصره كنند و آب را بر روى آنان ببندند. ياران امام حسين (ع ) كه از شجاع ترين افراد بودند روز دهم محرم (عاشورا) در حالى كه بيش از 72 تن نبودند يكى پس از ديگرى در دفاع از امام زمان خود يعنى امام حسين (ع ) با عزت و آزادگى به شهادت رسيدند. حر بن يزيد رياحى نيز كه ستمگرى سپاه عمر سعد و حقانيت امام حسين (ع ) را مشاهده كرد به سپاه امام پيوست و به شهادت رسيد.
واقعه كربلا گرچه از نظر زمان كوتاه بود و تنها يكروز از صبح تا عصر به طول انجاميد اما لحظه لحظه آن درس شهامت و ايثار و فدا كارى ، ايمان و اعتقاد و اخلاص بود. واقعه كربلا دانشگاهى است كه از طفل شيرخوار تا پيرمرد محاسن سفيدش به بشريت درس آزادگى مى آموزد. خون هاى مطهر امام حسين (ع ) و يارانش به اسلام حيات تازه بخشيد و زمينه سرنگون شدن دودمان فاسد اموى را فراهم آورد.
امام حسين عليه السلام روز دهم محرم سال 61 هجرى ، در سن 57 سالگى در كربلا به شهادت رسيد. مرقد ايشان و برادر فداكارش اباالفضل و فرزندان و يارانش در شهر كربلا در عراق قرار دارد.

 

 

|+|
نوشته شده توسط خادم امام حسین در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 9:0
نام روز های محرم 

السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک

شیعیان در بزرگداشت شهدای کربلا، هر روز از دهه اول ماه محرم را مختص به یکی از بزرگان این نهضت جاویدان می دانند.
روز اول محرم : مسلم ابن عقيل عليه السلام

روز دوم محرم : ورود کاروان به کربلا ( وروديه )

روز سوم محرم : حضرت رقيه عليها السلام

روز چهارم محرم : حضرت حر و اصحاب عليهم السلام - طفلان زينب عليهما السلام

روز پنجم محرم : اصحاب  و عبدالله ابن الحسن عليهم السلام

روز ششم محرم : حضرت قاسم ابن الحسن عليه السلام

روز هفتم محرم : روضه عطش و علي اصغر عليه السلام

روز هشتم محرم : حضرت علي اکبر عليه السلام

روز نهم محرم : روز تاسوعا - حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام

روز دهم محرم : روز عاشورا - حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام - حضرت زينب عليها السلام و شام غريبان

روز يازدهم محرم : حرکت کاروان از کربلا

روز دوازدهم محرم : ورود کاروان به کوفه

 

 

|+|
نوشته شده توسط خادم امام حسین در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 8:58
وصیت نامه امام حسین علیه السلام 

 

وصیت نامه امام حسین علیه السلام

 

بسم الله الرحمن الرحيم...؛ اين وصيت حسين بن علي است به برادرش محمد حنفيه. حسين گواهي مي دهد به توحيد و يگانگي خداوند و اين که براي خدا شريکي نيست و محمد(ص) بنده و فرستاده اوست و آئين حق( اسلام) را از سوي خدا( براي جهانيان) آورده است و شهادت مي دهد که بهشت و دوزخ حق است و روز جزا بدون شک به وقوع خواهد پيوست و خداوند همه انسان ها را در چنين روزي زنده خواهد نمود.
امام در وصيت نامه اش پس از بيان عقيده خويش درباره توحيد و نبوت و معاد، هدف خود را از اين سفر اين چنين بيان نمود:
من نه از روي خودخواهي و يا براي خوشگذراني و نه براي فساد و ستمگري از شهر خود بيرون آمدم؛ بلکه هدف من از اين سفر، امر به معروف و نهي از منکر و خواسته ام از اين حرکت، اصلاح مفاسد امت و احياي سنت و قانون جدم، رسول خدا(ص) و راه و رسم پدرم، علي بن ابي طالب(ع) است. پس هر کس اين حقيقت را از من بپذيرد( و از من پيروي کند) راه خدا را پذيرفته است و هر کس رد کند( و از من پيروي نکند) من با صبر و استقامت( راه خود را) در پيش خواهم گرفت تا خداوند در ميان من و بني اميه حکم کند که او بهترين حاکم است. و برادر! اين است وصيت من به تو و توفيق از طرف خداست، بر او توکل مي کنم و برگشتم به سوي اوست.

 

|+|
نوشته شده توسط خادم امام حسین در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 8:56
زعفر جنی در کربلا 

زعفر جنی در کربلا

در هنگامی که واقعه جانسوزکربلا درحال وقوع بود ، زعفر جنی که رئیس شیعیان جن بود در بئرالعلم ، برای خود مجلس عروسی مهیا کرده بود وبزرگان طایفه جن رادعوت نموده ، خودش بر تخت شادی وعیش نشسته بود . در همین حال بود که ناگهان متوجه شد از زیر تختش صدای گریه وزاری می آید ، زعفر گفت چه کسی است که دراین موقع شادی گریه می کند ؟! دراین هنگام دو جن حاضر شدند .زعفر از انها سبب گریه شان را پرسید .آنها گفتند :ای امیر ! چون شما ما را به فلان شهر فرستادی ، درحین رفتن به آن جا ، عبورمان به شط فرات که عرب آنجا را نینوا میگوید افتاد . دیدیم درآنجا لشکر زیادی جمع شده ومشغول جنگ هستند . چون نزدیک آن دو لشکر شدیم دیدیم میان معرکه جنگ حسین بن علی علیه السلام پسر آن آقای بزرگواری که ما را مسلمان کرده بود ، یکه وتنها ایستاده ویاران و انصارش همه کشته شده اند . خود آن بزرگوار غریب و تنها تکیه بر نیزه بی کسی داده ونظر به یمین و نصارمینمود ومی فرمود : آیا نصرت کنده ای نیست که ما را نصرت دهد ؟! آیا یاوری نیست که ما را یاری کند ؟! ونیز شنیدیم که اهل و عیال آن بزرگوار صدای العطش بلند کرده بودند .چون این واقعه را مشاهده کردیم فورا خود را به بئر ذات العلم رساندیم تا شما را خبر کنیم که الآن پسر پیغمبر را به شهادت می رسانند. زعفر تا این سخن را شنید تاج شاهی از سر ش بر داشت ولباس دامادی را از تن بیرون آورد وطوایف جن را حربه های آتشین برداشت وهمگی با عجله به طرف کربلا حرکت کردند . خود زعفر می گوید :وقتی ما وارد کربلا شدیم دیدیم چهار فرسخ درچهار فرسخ را لشکر دشمن فرا گرفته است و همچنین صفوف ملایکه زیادی را دیدیم . ملک منصور با چندین هزارملک دیگر از یک طرف ، ملک نصر با چندین هزارملک ازطرف دیگر. میکائیل با چندین هزار ملک در آن طرف و در یک طرف دیگر جبرییل با هزار ملک وهمچنین در طرفی ملک اسرافیل ، ملک ریاح ، ملک بخار ، ملک جبال، ملک دوزخ ، ملک عذاب هرکدام با لشکریان خود منتظر اجازه هستند . همچنین ارواح یکصد وبیست و چهار هزار پیغمبر از آدم تا خاتم همه صف کشیده ، مات ومتحیر مانده اند . خاتم انبیا ، آغوش گشوده و به امام حسین علیه السلام می فرمود : (( ولدی العجل العجل انا مشتاقون )). (یعنی پسرم ! عجله کن ! به درستی که مشتاق تو هستیم ). خامس آل عبا یکه وتنها در میان میدان با زخم ها وجراحات فراوان ، پیشانی شکسته ، سرش مجروح ، سینه اش سوزان و با دیده ای گریان ایستاده بود و هر نفسی که می کشید خون از حلقه های زره می جوشید ولی اصلا اعتنایی به هیچ یک از ملائکه نمی نمود . مرا هم کسی راه نمی داد که خدمت ان حضرت برسم . همانطور که از دور نظاره می کردم و درکار آن حضرت حیران بودم ناگهان دیدم آقا امام حسین علیه السلام سر غربت از نیزه بی کسی بلند کرد و با گوشه چشم به من نگاه کرد و اشاره ای فرمود که : ای زعفر ! بیا. دراین هنگام همه ملایکه به سوی من نگاه کردند و به من راه دادند . من هم خود را به خدمت آن حضرت رساندم و عرض کردم : من با سی و شش هزار جن برای یاری شما آمده ام . حضرت فرمود : ای زعفر زحمت کشیدی ! خدا ورسولش ازتو راضی باشد .خدمت تو قبول درگاه باشد ولی راضی به زحمت شما نیستم ، برگردید . عرض کردم:قربانت شوم چرا اجازه نمی فرمایید؟! حضرت فرمود :شما آنهارا می بینید ولی آنها شما را نمی بینند واین از مروت دور است . عرض کردم : اجازه بفرمایید همه شبیه انسان شویم که دراین صورت اگر کشته شویم درراه رضای خدا کشته شده ایم . حضرت فرمود : زعفر ! اصلا مایل به زندگی نیستم و آرزوی لقای پروردگار را دارم . شما به جای خود برگردید وبه جای نصرت و یاری من ، برای من گریه وعزاداری کنید که اشک عزاداری برای من مرحم زخم های من است . من به امر امام حسین علیه السلام مایوسانه برگشتم و اسباب عزا را فراهم نمودیم . مادرم به من گفت : پسرم چه می کنی ؟کجا رفتی که این طورناراحت برگشتی ؟! گفتم : مادر پسران پدری که مارا مسلمان کرد حالش در کربلا چنین وچنان است . من رفتم تا یاریش کنم اما آن حضرت اجازه نفرمود . چون امر امام واجب بود برگشتم . مادرم چون سخنان مرا شنید گفت : ای فرزند تو را عاق می کنم ، من فردای قیامت در جواب مادرش فاطمه سلام الله علیها چه بگویم ؟ زعفر گفت : مادر من خیلی آرزو داشتم که جانم را فدای آن حضرت کنم ولی ایشان اجازه نفرمود. مادر گفت : بیا برویم ، من همراه تو می آیم و دامنش را می گیرم و التماس می کنم شاید اجازه دهد که تو در رکابش شهید بشوی . پس مادرم از پیش ومن با لشکریان از عقب ، به طرف کربلا حرکت کردیم .چون به آنجا رسیدیم از لشکرصدای تکبیر شنیدیم و چون نگاه کردیم دیدیم سر آقا امام حسین علیه السلام بالای نیزه است ودودو آتش از خیام حرم حسین علیه السلام بلند می باشد. مادرم خدمت حضرت سجاد علیه السلام رسید و اجازه خواست تا با دشمنان آنان جنگ کند ولی ایشان اجازه نداد ولی فرمود : در این سفر همراه ما باشید ودر شب ها اطفال ما را در بالای شتران نگه دارید. پس آنان اطاعت کردند و تا شهر شام با اسرا بودند تا این که حضرت آنها را مرخص نمود . برگرفته از کتاب : عجایب و معجزات شگفت انگیزی از امام حسین علیه السلام ، ص 95 ، نقل از ریاض القدس

 

|+|
نوشته شده توسط خادم امام حسین در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 8:55
کمک خواستن سلطان هند از امام حسین ( ع )  

درخواست کمک سلطان هند از امام حسین علیه السلام در روز عاشورا

 

در زمان امام حسین علیه السلام پادشاه کشورهندوستان ، فرد بت پرستی بود که (( قیس )) نام داشت .در روزعاشورا وی به شکار رفته بود .درآنجا اسب به دنبال آهویی حرکت کرد تا ان را شکار کند .ناگهان با شیری روبرو شد که می خواست به او حمله کند .اسب پادشاه از رفتن باز ماند و در جا ایستاد .سلطان که در اضطرار افتاده بود شروع به استغاثه به بت هایی که می رستید نمود و انان را صدا زد ولی کسی به کمکش نیامد.

سلطان خادمی  داشت که شیعه بود وهمراه پادشاه آمده  بود . آن خادم شیعه گفت :ای سلطان ! جمادات نمی توانند شما را نجات دهند .حجت خدارا بخوانید وبه او استغاثه کنید .

پادشاه پرسید: حجت خدا کیست ؟

اوگفت :دراین زمان حسین بن علی علیه السلام حجت خداست والان ایشان درمدینه می باشد.(او نمی دانست که ان موقع  امام حسین علیه السلام درکربلا می باشد) پادشاه که بسیارترسیده بود ودراضطزار واقع شده بود ، شروع به گریه کرد وفریاد برآورد که : ای حجت خدا ! ای حسین ! به فریادم برس.

ناگهان دید از یک طرف گرد وغباری برخاست و از میان آن سواری رسید که از او بوی خشک مشک  به مشام میرسید.آن سوار بدون اینکه حرفی بزندآن شیر رادفع نمود وباعث بر طرف شدن ترس واضطراران پادشاه گردید سپس فرمود :ای قیس ! من الان در کربلا مشغول جنگ وجدل با گروهی بودم که مرا با نامه هایی به سوی خود خواندند ولی وقتی به سویشان رفتم آنها آب را به روی من وخانواده من بستند وعهد خود را شکستند . فرزندان وبرادران واصحابم را کشتند .اکنون به تنهایی مشغول جنگ بودم که صدای کمک خواهی تو به گوشم رسید آمدم تا تو را نجات بدهم وحال باز می گردم تا با آن روبه صفتان جهاد نمایم .انهایی که خود را امت جد من می دانند.

سلطان عرض کرد : من لشکر بسیار زیادی دارم . اجازه بفرمایید تا یاریتان کنم .

حضرت فرمود : از عمر من دو ساعتی بیشترنمانده است .من باید امروز شهید شوم .تو اسلام بیاور وخود ورعیتت همه ساله درایام عاشورا برای من عزاداری کنید.

سلطان عرض کرد :لطفا برای من علامتی برای شهادت خود قرار بدهید .

امام حسین علیه السلام دست دراز کرد وشاخه ای از درختان ان جا را شکست وبه سوی او درازکرد وفرمود : این شاخه را ببر . هر گاه دیدی که از آن خون جاری شد .پس بدان که من کشته شده ام . سپس امام علیه السلام ازنظر سلطان غایب شد

 

|+|
نوشته شده توسط خادم امام حسین در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 8:50
سخنان حسين بن علي (ع) در شب عاشورا 

سخنان حسين بن علي (ع) در شب عاشورا
 أثني علي الله أحسن الثناء و أحمده علي السراء و الضراء اللهم إني أحمدک علي أن أکرمتنا بالنبوة و علمتنا القرآن وفقهتنا في الدين و جعلت لنا أسماعاً و أبصاراً و أفئدة و لم تجعلنا من المشرکين. أما بعد، فإني لا أعلم أصحابا أولي و لا خيراً من أصحابي و لا أهل بيت أبر و لا أوصل من أهل بيتي فجزاکم الله عني جميعا خيراً. و قد أخبرني جدي رسول الله(ص) بأني سأساق إلي العراق فأنزل أرضاً يقال لها: عمورا و کربلا و فيها استشهد و قد قرب الموعد.

ألا و إني أظن يومنا من هؤلاء الأعداء غداً و إني قد أذنت لکم فانطلقوا جميعاً في حل ليس عليکم مني ذمام، و هذا الليل قد غشيکم فاتخذوه جملاً و ليأخذ کل رجل منکم بيد رجل من أهل بيتي فجزاکم الله جميعا خيراً و تفرقوا في سوادکم و مدائنکم، فإن القوم إنما يطلبونني و لو أصابوني لذهلوا عن طلب غيري.

حسبکم من القتل بمسلم اذهبوا قد أذنت لکم.

... إني غداً أقتل و کلکم تقتلون معي و لا يبقي منکم أحداً حتي القاسم و عبدالله الرضيع.

حسين بن علي(عليهما السلام ) نزديک غروب تاسوعا پس از آن که از طرف دشمن مهلت داده شد( يا پس از نماز مغرب) در ميان افراد بني هاشم و ياران خويش قرار گرفت و اين خطابه را ايراد نمود:

" خدا را به بهترين وجه ستايش کرده و در شدايد و آسايش و رنج و رفاه در مقابل نعمت هايش سپاسگزارم. خدايا! تو را مي ستايم که بر ما خاندان، با نبوت، کرامت بخشيدي و قرآن را به ما آموختي و با دين و آيين آشنايمان ساختي و به ما گوش( حق شنو) و چشم( حق بين) و قلب( روشن) عطا فرمودي و از گروه مشرک و خدانشناس نگرداندي.

اما بعد، من اصحاب و ياراني بهتر از ياران خود نديدم و اهل بيت و خانداني باوفاتر و صديق تر از اهل بيت خود سراغ ندارم. خداوند به همه شما جزاي خير دهد".

آن گاه فرمود:" جدم رسول خدا(ص) خبر داده بود که من به عراق فراخوانده مي شوم و در محلي به نام عمورا و کربلا فرود آمده و در همان جا به شهادت مي رسم و اکنون وقت اين شهادت رسيده است. به اعتقاد من همين فردا، دشمن جنگ خود را با ما آغاز خواهد نمود و حالا شما آزاد هستيد و من بيعت خود را از شما برداشتم و به همه شما اجازه مي دهم که از اين سياهي شب استفاده کرده و هر يک از شما دست يکي از افراد خانواده مرا بگيرد و به سوي آبادي و شهر خويش حرکت کند و جان خود را از مرگ نجات بخشد؛ زيرا اين مردم فقط در تعقيب من هستند و اگر بر من دست يابند با ديگران کاري نخواهند داشت، خدا به همه شما جزاي خير و پاداش نيک عنايت کند!"

آخرين آزمايش

حسين بن علي(عليهما السلام ) که در طول راه از مدينه تا کربلا و در موارد مختلف، شهادت خويش را اعلام نموده و به يارانش اجازه مرخصي داده و بيعت را از آنان برداشته بود، درشب عاشورا و براي آخرين بار نيزاين موضوع را با صراحت مطرح نمود که " قد قرب الموعد؛ يعني هنگام شهادت فرا رسيده است" و من بيعت خود را از شما برداشتم، از تاريکي شب استفاده کنيد و راه شهر و ديار خويش را پيش بگيريد.

اين پيشنهاد در واقع آخرين آزمايش بود از سوي آن حضرت و نتيجه اين آزمايش، عکس العمل ياران آن بزرگوار بود که هر يک با بيان خاص، وفاداري خود را به آن حضرت و استقامت و پايداري خويش را تا آخرين قطره خون اعلام داشتند و بدين گونه از اين آزمايش روسفيد و سرفراز بيرون آمدند.

حال پاسخ چند تن از اين ياران باوفا و اهل بيت صديق و باصفا:

1- اولين کسي که پس از سخنراني امام(ع) لب به سخن گشود برادرش عباس بن علي(ع) بود. او چنين گفت:" لا أرنا الله ذلک أبدا؛ خدا چنين روزي را نياورد که ما تو را بگذاريم و به سوي شهر خود برگرديم."

2- آن گاه ساير افراد بني هاشم در تعقيب گفتار حضرت ابوالفضل و در همين زمينه سخناني گفتند که امام نگاهي به فرزندان عقيل کرد و چنين گفت:" حسبکم من القتل بمسلم اذهبوا قد أذنت لکم؛ کشته شدن مسلم براي شما بس است، من به شما اجازه دادم برويد."

آنان در پاسخ امام چنين گفتند: در اين صورت اگر از ما سؤال شود که چرا دست از مولا و پيشواي خود برداشتيد چه بگوييم؟ نه، به خدا سوگند! هيچ گاه چنين کاري را انجام نخواهيم داد؛ بلکه ثروت و جان و فرزندانمان را فداي راه تو مي کنيم و تا آخرين مرحله در رکاب تو مي جنگيم.

3- يکي ديگر از اين سخنگويان، مسلم بن عوسجه بود که چنين گفت: ما چگونه دست از ياري تو برداريم؟ در اين صورت در پيشگاه خدا چه عذري خواهيم داشت؟ به خدا سوگند! من از تو جدا نمي شوم تا با نيزه خود سينه دشمنان تو را بشکافم و تا شمشير در اختيار من است با آنان بجنگم و اگر هيچ سلاحي نداشتم با سنگ و کلوخ به جنگشان مي روم تا جان به جان آفرين تسليم کنم.

4- يکي ديگر از ياران آن حضرت سعد بن عبدالله بود که چنين گفت: به خدا سوگند! ما دست از ياري تو برنمي داريم تا در پيشگاه خدا ثابت کنيم که حق پيامبر را درباره تو مراعات نموديم. به خدا سوگند! اگر بدانم که هفتاد مرتبه کشته مي شوم و بدنم را آتش زده و خاکسترم را زنده مي کنند، باز هم هرگز دست از ياري تو برنمي دارم و پس از هر بار زنده شدن به ياري ات مي شتابم؛ در صورتي که مي دانم اين مرگ يک بار بيش نيست و پس از آن نعمت بي پايان خداست.

5- زهيربن قين چنين گفت: يابن رسول الله! به خدا سوگند! دوست داشتم که در راه حمايت تو هزار بار کشته، باز زنده و دوباره کشته شوم و باز آرزو داشتم که با کشته شدن من، تو يا يکي از اين جوانان بني هاشم از مرگ نجات يابيد.

6- درهمين ساعت ها بود که خبر اسارت فرزند محمد بن بشيرحضرمي( يکي از ياران آن حضرت) به وي رسيد. امام به او فرمود: تو آزادي، برو و در آزادي فرزندت تلاش بکن.

محمد بن بشير گفت: به خدا سوگند! من هرگز دست از تو برنمي دارم! و اين جمله را نيز اضافه نمود: درندگان بيابان ها مرا قطعه قطعه کنند و طعمه خويش قرار دهند اگر دست از تو بردارم.

امام چند قطعه لباس قيمتي به او داد تا در اختيار کساني که مي توانند در آزادي فرزندش تلاش کنند قرار دهد.

آن گاه که حسين بن علي(عليهما السلام) اين عکس العمل را از افراد بني هاشم و صحابه و يارانش ديد و آن کلمات و جملاتي که دليل بر آگاهي و احساس مسؤوليت و وفاداري آنان به مقام امامت بود، شنيد در ضمن دعا براي آنان" جزاکم الله خيرا؛ خدا به همه شما پاداش نيک عنايت کند" قاطعانه و صريح فرمود: إني غداً أقتل و کلکم تقتلون...؛ من فردا کشته خواهم شد و همه شما، و حتي قاسم و عبدالله شيرخوار، نيز با من کشته خواهند شد."

همه ياران آن حضرت با شنيدن اين بيان يک صدا چنين گفتند: ما نيز از خداي بزرگ سپاسگزاريم که با ياري تو به ما کرامت و با کشته شدن در رکاب تو به ما عزت و شرافت بخشيد. اي فرزند پيامبر! آيا ما نبايد خشنود باشيم از اين که در بهشت با تو هستيم؟

طبق نقل خرائج راوندي امام پرده را از جلو چشم آنان کنار زد و يکايک آنان محل خود و نعمت هايي که در بهشت برايشان مهيا شده است مشاهده نمودند

 

|+|
نوشته شده توسط خادم امام حسین در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 8:2
مقدمه ای از عاشورا 

 1

واقعه جانگذاز عاشورا و شهادت حسين بن علي(ع) به‌همراه ‪ ۷۲تن از ياران بافاويش نه تنها نزد شيعيان بلكه در نظر بسياري از آزادمردان جهان، در عين تلخي، حاوي نكات مهمي است كه هر يك از اين نكات، نقطه عطفي در تاريخ سياسي، اجتماعي و فرهنگي اسلام به شمار مي‌رود.
اين واقعه چنان تاثير بسزايي در تاريخ اسلام از خود برجاي گذاشت كه دشمنان سعي زيادي براي نابود كردن و يا به انحراف كشاندن آن داشته و دارند.
شناخت صحيح آنچه كه در روز جمعه دهم محرم سال ‪
۶۱هجري قمري (‪ ۱۶مهر ‪ ۵۹هجري شمسي و پنجم اكتبر ‪ ۶۸۰
ميلادي) اتفاق افتاد، نه تنها كمك بزرگي به اصلاح برخي رفتارهاي غلط به خصوص هنگام عزاداري در ايام محرم خواهد كرد بلكه مانع هرگونه سوء‌استفاده دشمنان نيز خواهد شد.
در مقوله حاضر و ادامه آن كه در روزهاي بعد منتشر خواهد شد، سعي شده است به اختصار و صرفا با بيان تاريخي به شرح اين واقعه مهم در تاريخ اسلام پرداخته شود.

حركت امام حسين (ع) از مدينه به مكه
در شب ‪
۲۸رجب سال ‪ ۶۰هجري قمري (يازدهم ارديبهشت سال ‪ ۵۹شمسي ، ‪۲۸ آوريل ‪ ۶۸۰
ميلادي) امام‌حسين (ع)  تصميم گرفت به همراه خاندان و تعداد زيادي از ياران و پيروانش مدينه را به مقصد مكه ترك نمايد.
مقدمه اين امر نيز به دليل عدم بيعت امام با يزيد بن معاويه بن ابو- سفيان ...بن عبد شمس و به سه دليل عمده بود. اول اينكه اين سفر مقدمه سفر حج به شمار مي‌رفت، دوم‌اينكه مكه حريم امن الهي بود و احتمال آسيب رساندن به امام بسيار كم بود و سوم اينكه مكه مكان مناسبي براي تبليغ و احياي دين اسلام (امام حسين(ع) بعدها حركت خود را به سمت كربلا در راستاي احياي دين جدش خواند) بود.
ايشان در شب خروج از مدينه در كنار قبر پيامبر (ص) آمده و عرض كرد:
"سلام بر تواي رسول خدا(ص)، من حسين پسر فاطمه(س)، فرزند تو و فرزند دختر تو هستم و سبط توام كه مرا در ميان امتت جانشين خود كردي ، بر اين مردم گواه باش ! مرا تنها گذاشتند و امر مرا تباه ساختند و به تو از دست اين مردم شكايت مي‌كنم تا به تو بپيوندم"  . (بحارالانوار، ج ‪ ،
۴۴ص‪۳۲۷)

 ورود امام به مكه
روز سوم شعبان سال ‪
۶۰قمري (‪ ۱۷ارديبهشت سال ‪ ۵۹شمسي و ‪ ۴مه سال ‪۶۸۰
ميلادي) امام حسين (ع) با كاروان خود وارد مكه مكرمه شدند.
مكه در آن روزگاران مركز ثقل قلمروي اسلام بود و به همين دليل تمام تحولات آن به دقت توسط مسلمانان دنبال مي‌شد.
مردم كوفه نيز از حركت امام و ورود ايشان به مكه آگاه بودند. نامه‌هاي بسياري را براي آن حضرت نوشتند و آن حضرت را به كوفه دعوت كردند.
امام با ياران و خاندان خود بيش از يك ماه در مكه ماندند و در آنجا عليه دستگاه حكومتي يزيد سخنان زيادي را عنوان كردند.
جاسوسان هر روز گزارش مكه را به يزيد مي‌رساندند و از اين قصد امام آگاه بودند، هرچند امام قبل‌از آغاز مناسك حج تصميم به عزيمت كوفه داشتند، اما بنا به دلايلي اين قصد را در مناسك حج آشكار ساختند.
پيش از سفربه كوفه بسياري از نزديكان وي از رفتن ايشان به كوفه ابراز نگراني مي‌كردند و به همين دليل امام را از رفتن به كوفه برحذر مي‌داشتند.
از جمله اين افراد "محمد حنفيه" برادر ايشان بود كه امام را از سفر به كوفه منع مي‌كرد.
"سيد بن طاووس (ره)" از امام صادق (ع) نقل مي‌كند: در آن شبي كه حسين (ع) مي‌خواست صبح آن از مكه خارج شود، محمد حنفيه نزدش آمد و عرض كرد، اي برادر تو اهل كوفه را مي‌شناسي كه با پدرت و برادرت بي‌وفايي كردند و من مي ترسم با تو همان طور رفتار كنند، اگر تصميم بگيري در مكه بماني تو در حرم خدا عزيزترين و محفوظترين افراد هستي."(لهوف سيد طاووس، ص
۵۵)
امام فرمود: درباره آنچه گفتي فكر مي‌كنم.
سحر گاه هشتم ذي الحجه بود كه امام بعد از آنكه در صحراي عرفات بالاي جبل الرحمه(تپه‌اي در نزديكي صحراي عرفات) اهل بيت خود را دور خود جمع كرد و آنها را از تصميم خود آگاه كرد، به سمت مسجد خيف ( مسجدي در همان ناحيه كه امروزه به رغم نوسازي در بيشتر ايام سال به دلايل نامعلوم بسته است ) رفت و در آنجا خطبه‌اي معروف را عليه يزيد خواند.
خبر به محمد خنفيه رسيد و او خود را به امام رساند و مهار شتر امام را گرفت و گفت : " يابن رسول الله ! مگر شما وعده نداديد كه درباره آنچه من گفتم، فكر كنيد؟" و امام فرمود:آري، ولي بعد از آنكه تو رفتي رسول خدا نزد من آمد و فرمود; "برو كه خدا خواسته تا تو را كشته ببيند." محمد حنفيه عرض كرد: حال تو با اين وضع بيرون مي‌روي ، همراه بردن اين زنان و كودكان چه معنايي دارد؟ و امام در جواب گفت كه "مشيت خدا بر آن تعلق گرفته كه آنان را اسير ببيند."
آنگاه با محمد حنفيه خداحافظي كرد و به‌سوي كوفه روانه شد.(همان مدرك)

 

 

|+|
نوشته شده توسط خادم امام حسین در یکشنبه یکم بهمن 1385 و ساعت 18:45